در پرتو قهرمانی اعتماد است که فداکاری اتفاق می افتد
پایان شهریور
مصادف است باسالگرد آغاز جنگ تحمیلی که امروز به عنوان آغاز هفته دفاع مقدس در
تقویم ثبت نموده ایم. به همین مناسبت یاد آن روزگاران افتاده ام. یاد عملیات
والفجر 8 و فتح فاو افتاده ام. یاد یاران لشکر 25 کربلا افتاده ام. یاد بچه های
پاک استان کهگیلویه و بویر احمد افتاده ام.یاد شهدای والفجر 8 افتاده ام.فکر و
ذهنم به 27 سال پیش معطوف شد. این کلام را بچه های جبهه خوب می فهمند که ما هرجا
برویم و هرکاره بشویم همیشه دلواپس آن روزگاران تلخ و شیرین جبهه ایم. مخصوصا
بسیارانی مثل من که در نوجوانی و یا آغاز دوران جوانی در جنگ حضور داشتند. من در
عملیات والفجر هشت (فتح فاو ) 16 سال سن داشتم.کمتر روزی سپری می شود که یادی از
آن روزها به ذهن ما خطور نکند . یاد دوستان خوبی که بی غل وغش ترین دوستان عمرمان
بوده اند و اکنون نیستند هیچگاه از ذهن امثال ما پاک نمی شود. یکی از شیرین ترین و
ماندگار ترین خاطره ای که همیشه همراه من است ، وجود فضای پر از صفای دوستی بود که
هرگز تکرار نشد و فقط حسرت آن به دلها مانده است.یاد یک دوستان قدیم که آن زمان
الگوی من بود افتاده ام. آن روزها از هرکسی به من نزدیکتر بود. من بسیجی بودم اما
او پاسدار و فرمانده من بود. به هر تقدیر ارتباط ما بعد از جنگ با هم قطع شده بود.
به گوشی مراجعه کردم شمار ه همراه او در گوشی من بود . پیامکی برایش فرستادم.
من : سلام سید
! یاد شاگردای قدیمت هم می افتی ؟
<< ...
شما آقای فلانی قدیمی نیستی ؟ >>
پیامک من : نه
فلانی نیستم ( شماره من نداشت) اما قدیمی هستم ،امروز یاد قدیما افتادم ، یاد
خاطراتی زیبا در روزگاری تلخ ،خاطراتی که هیچگاه اجازه نداد فراموشت کنم.در مقطع
کوتاه از عمرم که عطش آموختن داشتم برایم الگو بودی .خوب یا بد خیلی از شما
آموختم.چون با زمزمه عشق و محبت آن دوران عجین بود .حتی اخمهای مابعد آن دوران تا
کنونت اجازه نداد فراموشت کنم.و این حسی است که همیشه همراه من هست و گه گداری
ناخنکی به روانم میبزند.
این پیامک
طولانی را برایش فرستادم .در حالی که یاد لحظه ای بودم که از رودخانه وحشی اروند شب هنگام عبور می کردیم. وقتی از قایق پیاده شدم و پا روی خاک فاو گذاشتم او منتظر پرسنل گردان
و در حال هدایت آنها بود. یاد روز بعدش افتادم که در حال کندن زمین برای ایجاد
سنگر بودم اما این آقای فرمانده بیل را از من گرفت تا برای ایجاد سنگرکمکم کند.یاد
چند روز بعدش افتادم که بدن دوست صمیمی من با اصابت خمپاره دشمن قطعه قطعه شد و او
خبرچی را از مطلع کردن من برحذر می داشت .
ساعتی طول کشید
تا انتظار پاسخ به سرآمد. پیامی طولانی تر از پیام من در پاسخ آمد. جنس حرفها آشنا
بود. از جنس همان حرفهای قدیمی و صمیمی اما بغض آلود. فقط خواندم و بی اختیار
لحظاتی از ته دل با تمام وجود گریه کردم. این موضوع سبب نوشتن این یادداشت شد .
یاد آن روزگاران ، تحفه ای ناچیز هدیه به بازماندگان والفجر هشت.
چند روز پیش کتاب " سنگ فرش هر خیابان از طلاست
" نوشته کیم وو چونگ ، بنیان گذار تشکیلات دوو را خواندم . در پایان این سوال دغدغه ذهنم شد که چرا نتوانستیم شور
ایجاد شده در جوانان در زمان جنگ را در عرصه کسب وکارو تولید ایجاد نماییم؟چونگ در
این کتاب با ذکر خاطرات خود به زبانی ساده تلاش دارد تا عنصر تلاش و فداکاری را در
جوانان کره برای شکوفایی اقتصاد تحریک نماید. گو اینکه میدان جنگ و نبردی در پیش
است که چونگ با جملاتی ساده اما پر معنی در تقویت ایمان به کار و تلاش و فداکاری
جوانان کره را فرا می خواند.
سال 1364 از دهدشت در حال اعزام به جبهه بودیم . پاسدار
مامور ارزیابی و ثبت نام دیوار را به متر مدرج کرد تا قد متقاضیان را با آن بسنجد.
دقیقا یاد ندارم که حداقل قد مورد قبول چند سانتی متر بود. اما یاد دارم که بعضی
از متقاضیان کم سن و سال کاغذ مچاله میکردند و در ته کفش خود جاسازی میکردند. برای
اینکه قد آنها چند سانتی متر بلندتر نشان دهد و از اعزام آنها جلوگیری نشود. گاهی
مامورین اعزام این تقلب یا تقلبهای مانند دستکاری فتوکپی شناسنامه را نادیده
میگرفتند تا مانع شور و اشتیاق این جوانان نشوند. این مورد فقط یکی از هزارن است
که بیانگر انگیزه غیر قابل وصف جوانان برای حضور در جنگ بود.آنها میدانستند جنگ با
کسی شوخی ندارد.خوب میفهمیدند که جنگ محل جانبازی است.هنوز طنین خنده های مستانه و
گریه های عاشقانه را در ذهن و گوش خود به یاد داریم.مقر پشتیبانی ما در لشکر 25
کربلا قبل از عملیات والفجر 8 کنار چغازنبیل بود.صبح روز ورودمان به لشکر 25 کربلا
رزمندگان برای دریافت کفش و لباس رزم به صف شدند.صف بسیار طولانی بود تا هنگام ظهر
طول کشید و با صف غذا به هم آمیخته شد، اما کمتر کسی صف طولانی ، از گرسنگی دم ظهر
و غذای اندک جبهه گلایه داشت .در همان لحظات یکی از نوحه های صادق آهنگران که به
تازگی خوانده بود از بلندگو در حال پخش بود ." قافله ای رسیده است ... رنج
سفر کشیده است ...حسین عزیز فاطمه ..." . این هم از جمله آهنگهای بود که
آهنگران با جان و دل خوانده بود و شور ایجاد می کرد.شوری که موجب هیچ انگاشتن صدای
مهیب غرش توپ وتانک و خمپاره بود.
آن روز با
شنیدن صدای این نوحه صف لباس و غذا را رها کردند و در پهنه بیابان سر به زانو
گرفتند . صدای ناله و گریه رزمندگان در چند صدمتری زیگورات طنین انداز شد.اشک از
گونه های جوانان 13 تا 70 ساله سرازیر شد.این اشک محرکی قوی برای عزمی پولادین در
والفجر 8 می شد. زمستانی سرد و شبی تاریک و ظلمانی اما دلهای پر امید و عزمهای
پولادین موجب شد تا عرض رودخانه وحشی اروند رود ناباورانه توسط دلیرمردان طی شود و
فردای آن روز پرچم ایران بر فراز مسجد فاو برافراشته شد. سلاح رزمندگان گریه بود .
گریه ای که از سر عشق و اعتماد ایجاد شده بود و مردان آهنین عزمی ساخته بود. گلوله
و توپ و تانک و راکت و حتی سلاحهای شیمیایی چاره ساز آن نبود.
نه تنها خرمشهر را از دشمن بازپس گرفتند بلکه ارتش قوی
صدام که پشتیبانش قدرتهای روز جهان بودند را عقب راندند و اکنون کاری بس حیرت
انگیز انجام داده اند و شهر فاو را در عراق تصرف کردند.به زبان توصیف می شود اما
در عمل کاری به نهایت شگرف است.جوانان رزم ندیده و بی تجربه کاری کردند کارستان.
به همراه همرزمان استان کهگیلویه و بویر احمد جمعی لشکر 25 کربلا در کنار فرزندان
مازندران شب عملیات از اروند رود عبور کردیم.قبل از اینکه رزمندگان با قایق عبور
کنند غواصان جان بر کف خط مقدم دشمن را غافلگیر کردند.در چند محور موفق بودند اما
در بسیاری نقاط موفق نبودند. محلی که قرار بود لشکر 25 کربلا حمله کند با توفیق
انجام شد.همین سبب شد که سایر لشکرها برای ورود به فاو از همین نقطه اقدام کنند.
ترافیک سنگینی از تعداد زیادی قایق در ساحل همین نقطه ایجاد شد بود . طوری که
قایقهای جلویی و چسبیده به ساحل امکان برگشت نداشتند . شور و شعر و لبخند و تشویق رزمندگان
فضای سنگین رودخانه عمیق و شب تاریک و گلوله دشمن را تلطیف می نمود.من با تلاش
فراوان از این قایق به آن قایق پریدم و نهایت به ساحل رسیدم. ساحل رودخانه مملو از
سیم خاردار و موانع ستاره ای بود.یک نفر زودتر از من پرید و هم پا جای پای او
گذاشتم و به خشکی رسیدم . جانشین گردان را دیدم که منتظر پرسنل گردان و در حال
هدایت به نقطه مورد نظر بود.به گردان پیوستم. همان روز بر سر سه راهی فاو بصره به
چشم خودم دیدم که پسر بچه ای حدود 15 ساله، جیپ عراقی را که سرنشینان آن از
فرماندهان عراق بودند متوقف کرد و با همکاری سایرین آنها را به اسارت گرفتند.
با مشاهده لوازم به جای مانده از عراقیها مانند توپ و
تانک، خودرو تا کیسه خواب و لوازم تحریر و دوربین عکاسی و کنسروهای تغذیه متوجه
شدم که دشمن از ما بسیار مجهزتر و مرفه تر در جنگ حضور دارد. اما ما یک سلاحی
کاراتر از آنها داشتیم . آن عشق به مبارزه و نترسیدن از کشته شدن بود.عاشقانه می
رفتیم تا کشته شویم و یک وجب از خاک خود را به دشمین ندهیم. جنگ تفریح نبود. تیر
بود و ترکش. گلوله بود و کشتن و جان باختن. تعامل گوشت و خون با تیر و ترکش و
گلوله .تغذیه خوب نبود.پول نبود.پاداش مالی نبود. فضا آکنده از صدهای مهیب
هواپیماهای جنگی و بارش راکت و خمپاره و گلوله های کاتیوشا . اما در میان این فضای
ظلمانی و خشن، دیدن چهره های متبسم و بشاش جوانان ایران تماشایی بود .
"سلام
برادر ، سلام کاکو ، سلام ککا ، سلام گوو ." با انرژی و متبسم ، شاداب و پر انگیزه
، این وصف حال حیرت انگیز جوانان و قت بود.گو اینکه امشب قرار است جشن عروسی به پا
شود . یا اینکه وعده شب زفاف جوانان است . انگیزه ها قوی ، چهره ها شاداب و طربناک
، دلها پر امید ، سختکوش و ماجراجو برای جانفشانی غرور انگیز. هیچ چشمداشت و اجرتی نیز
متصور نبود.هنوز این عملیات به سر نیامده منتظر آغاز عملیاتی دیگر بودند.
همه دعا می
کردند که ما در این را کشته و شهید شویم و به شهدا بپیوندیم.یکی از دوستان شوخ طبع
آن دوران گفت نه من دوست دارم بمان تا سرانجام جنگ و ایران بعد از جنگ را ببینم.
شنیدم این روزها گرفتار مصیبت از دست رفتن تنها پسرش می باشد . ضمن عرض تسلیت
امیدوارم خداوند به او صبر عطا فرماید. برادر خوب ایشان هم در عملیاتی که ذکر آن
رفت شهید شد. روحش شاد باد.
وقتی کتاب کیم
وو چونگ را خواندم فضای جبهه برای من تداعی شد. احساس کردم او می خواهد فضای ایجاد
شده برای رزمندگان ما در جنگ با عراق را در میان جوانان کره برای تولید و کسب و
کار ایجاد کند.
همواره این
حسرت همراه من است که چرا نمی توانیم آن فضای آرمانی را در عرصه کسب و کار و تولید
ایجاد نمائیم؟
آن زمان همه
احساس مسئولیت کردند. احساس مسئولیت نسبت به جامعه و مکتب و سرزمین و نسل های
آینده خود.شور و شوق آن زمان اعتماد به نفس ایجاد کرد.روح مبارزه جویی و رشادت و
از خود گذشتگی به اوج رسید.سرگرمی و تن پروری و راحت طلبی فراموش گردید.از شکست بی
هراس بودیم.بر یاس و نامیدی و ضعف چیره شدیم سپس بر دشمن مجهز تر از خود پیروز
گشتیم. اما امروز مفاهیم با ارزش و شور آفرین آن زمان در فضای کار و تلاش برجسته نمی نمایاند. ما می توانستیم امتداد آن
مجاهدات را به قلمرو تولید و شکوفایی اقتصاد بکشانیم. آن روز اعتماد عنصر عامل در
هم آوایی و از خود گذشتگی بود. اعتماد بین
شهری و روستایی ، بین لر و مازنی ، بین ترک و عرب و کرد و فارس ، اعتماد راسخ بین بسیجی
و فرمانده بود. اعتماد مفهوم برجسته اما ناگفته و نانوشته و سبب پیوند ناگسستنی
همه بود. اعتماد قهرمان بود تا که در پرتو آن فداکاری تحقق پیدا کرد. سینرژی تولید
شده در جو صمیمی فی مابین اعضای جامعه حاضر در جبهه و پشت جبهه در دنیا بی نظیر
بود و شایسته ستودن و تعریف کردن است. نتیجه آن هم تثبیت نظام انقلابی ما شد
.هرگاه سوء ظن جایگیزین اعتماد شود انرژی ها تحلیل می رود. اهداف متفاوت می
گردد.خلاقیت فدا می شود.روح مبارزه می میرد. وانگهی فداکاری مفهوم با ارزشی نخواهد
بود.نوع دوستی کمرنگ می شود.خودبینی جایگزین تواضع می گردد. چه بسا با خودمان هم
صادق نخواهیم بود. پس آیند این بی اعتمادی مشخص و مبرهن است. کارآیی و بهره و ری
کاهش پیدا می کند.تولید و اشتغال فراموش
می شود. نرخ رشد تولید سرانه پائین خواهد آمد.از کشورهای در حال توسعه در جهان
رقابتی روز به روز عقبتر خواهیم افتاد.فقر و بیکاری و تورم در جامعه ایجاد خواهد
شد.
آن روز کسی
تماشاچی نبود.همه بازیگر صحنه بودند.همه پای کار بودند.فرمانده به همراه بسیجی
وارد معرکه می شد. فرمانده در عملیات فاو متوجه شد که توان کافی برای ایجاد سنگر
را ندارم.به کمکم شتافت و بیل و کلنگ را از من گرفت تا در سنگر سازی کمکم کند. این
سبب نگه داشت من و ایشان در کنار هم در
جنگ بود. شاهد بودم فرمانده گروهان مانند بسیجی در سنگر پاسی از شب را نگهبانی
میداد و اندکی بعد از همین جابجایی بود که عیوض در سنگر بدنش با اصابت گلوله
خمپاره پاره پاره شد.آنجا مشقت و رنج بود. اما سرسختی و ماجراجویی بیشتر بود.این
جا پول هست، پاداش هست تشویق مالی هست ، اما انگیزه مانند آنوقت نیست. وقتی مصرف
گرایی ، راحت طلبی ، تن پروری و آسایش خواهی موزیانه، عناصر مطلوب کثیری از جامعه
گردند زنگ خطری است برای رشد نیافتگی و عقب افتادگی .
کیم وو چونگ
در کتاب ذکر شده نوشت دلیل عقب افتادگی بعضی از کشورها این است که مردم آنها در
روز دو ساعت می خوابند و فضای تولید وکسب وکار دور می مانند. متاسفانه ما فراوان
داریم و این فراوان داشتن مزید بر عوامل تنبلی ما شده است. نویسنده ای به نام کارل
به بنیان گذار اوپک در ونزوئلا مراجعه کرد
تا تحقیقی را در مورد شکل گیری اوپک انجام دهد . او در جواب به کارل گفت این موضع
ملال آوری است . بنویس که نفت و پیدایش آن چه بلای بر سر ما آورده است. کارل کتابی
به نام " معمای فراوانی " نوشت و در آن کتاب از بلاهای که نفت بر سر
تولید کنندگان آن آورده است بسیار نوشت. نفت نعمتی که بعضی آن را نقمت خوانده اند
و بعض هم آن را مدفوع شیطان نامیده اند. گاهی در اطراف خود میبینیم فرزندانی که در
کودکی یتیم شده اند در بزرگی بیشتر اهل کار و تلاش و درآمد زائی هستند. اما کسانی
که وارث پول و پدر و نام هستند به عبارتی ناز پرورده تنعمند ، در بزرگی کمتر اهل
کار و تلاشند . مخصوصا وقتی بحرانی پیش آید توان بیرون کشیدن گلیم خود را از آب هم
ندارند.حدود دو سال به طور تصادفی پای سخن مدیر ارشد شرکت ملی حفاری نشستم و جمله
ای طلایی از ایشان شنیدم " امروز کارآفرینی و ایجاد اشتغال کمتر از مجاهدت و
شهادت در جبهه نیست". کاش در عمل بتوانیم این چنین باشیم.
واقعیت این است که رفاه نسل آینده ما بستگی به
فداکاریهای نسل کنونی در عرصه تولید دارد.اشکها و رنجهای والدین به عنوان نسل اول
باعث رشد و رفاه فرزندان به عنوان نسل دوم می شود. خلاصه کلام من این است که نسل
امروز لازم است خود را فدای نسلهای آینده کند.این اقتضای مقطع کنونی تاریخ با توجه به رتبه اقتصاد ما در
میان کشورهای جهان است که نسل ما باید برای نسلهای آینده مجاهدت و فداکاری کند.
باید باور کنیم که امروز مانند گیاه بپوسیم و در خاک فروپاشیم تا نسلهای آینده از
ما جان تازه گیرند و ثمر بخش باشند.امروز به باز تعریف و ایجاد فرهنگ فداکاری و
ایثار درفضای کار و تلاش را داریم . به قول بزرگان دین ، فقر مرگ است . برای نجات
جامعه از فقر باید مدبرانه برنامه نوشت و فداکارانه اجرا نمود تا نسلهای آینده ما
عاشقانه بر مزارمان گریه کنند. تا سربلندی و عزت برای نسلهای بعدی هدیه نمائیم.پیش
زمینه ای فداکاری در عرصه کار و تلاش ، اعتماد است که امروز جامعه و اقتصاد تشنه
آن است . بدون شک ایجاد چنین فضای استراتژی و مدیریت می خواهد.