خاطره شماره 11. سایه حال و هوایی انقلاب و جنگ بر مدرسه

دوره راهنمایی از راه مدرسه تا خانه و از خانه تا مدرسه ورد زبان و فریاد و زمزمه مان سرودهای انقلاب و جنگ بود. سرودها و نوحه های "حسینم قهرمان جاودان ملک ایرانم ، با نوای کاروان ، 22 بهمن ، ایران ایران ایران رگبار مسلسل، آمریکا آمریکا خون شهیدان ما می چکد از چنگ تو و مانند آن " فضای فرهنگی پیرامونی و بی رقیب و اثر گذار ما را شکل داده بودند. دوسالی از شروع جنگ عراق با ما گذشته بود.تبلیغات برای حضور در جنگ هم به انحائ مختلف در جریان بود. بسیاری به جنگ شتافتند از جمله دانش آموزان . به هر جهت بیشترین قشر حاضر در جبهه را دانش آموزان مقطع دبیرستان تشکیل می دادند. ارتباط سپاه با مدرسه تنگاتنگ بود.یکی نفر از بستگان که همان سال (سال 61 یا 62 ) سوم راهنمایی را گرفت و برای ادامه تحصیل به بهبهان آمد و از بهبهان همان سال به جبهه رفت و نهایتا به اسارت عراقیها در اومد. صبح در مدرسه معلممان پیچ رادیو را گشود که رادیو فارسی صدای عراق بود و اسرائ خودشان را معرفی می کردند " اینجانب قادر آشنا از.. به اسارت نیروهای عراقی درآ»دم و حالم خوب است " صدایش کمی بریده بریده بود. هم از طایفه ما بود و هم نسبت فامیلی با هم داشتیم. به هر حال به همراه سایر دوستان بغض گلویمان را گرفت و تاسف می خوردیم که قد و قواره و سن مان اجازه حضور درجبهه و شرکت در جنگ و گرفتن انتقام هم ولایتیهایمان را نمی دهد ! 

اما دستکم این شرایط روحیه ما را در نوجوانی کاملا انقلابی و سرشار از عشق به امام شهداء و شهدا و جبهه و جنگ نموده بود. شبها در پایگاهها با پست دادن وتفنگ کم کم آشنا می شدیم.و تقریبا هرروز از تلویزیون ماجراهای جنگ و شهادت شهدائ و مانند آن را تعقیب میکردیم. 

خاطره شماره 10- ماجرای رنگی شدن کت شلوار اهدائی استاندار

در خاطره شماره 9 نوشتم دانش آموزان رتبه اول از مقطع دبیرستان و راهنمایی بخش بهمئی را به استان و شرکت در مسابقات و ملاقات استاندارد بردند که منم توفیق حضور داشتم. 

در آن سفر طی ملاقات با استاندار به هر نفر یکدست کت و شلوار دادند. کت شلوار من در انتخابات رنگی و بلا استفاده شد. پسر دائی من طرفدار آقای موحد بود مثلا ! و منم طرفدار کاندید حزب الله مثلا! . ما هردو حدود 13 سال سن داشتیم و صرفا به تبع معلمان و یا بستگان به کاندید خاصی رای میدادیم. اوائل انقلاب انتخابات از شور خاصی برخوردار بود. کاندیدها کمتر ستاد ثابت داستند اما طرفداران با بلندگویی سیار دستی یا نصب رو ماشین راهپیمایی وشعار میدادند. دانش آموزان هم دنبال  معلمان تکرار میکردیم. 

یکی از معلمین یه قوطی رنگ قرمز به پسر دائیم  داد تا برای آقای موحد تبلیغ کند. در واقع دیوار نویسی کند. 

پشت دیوار خونه اشون داشت می نوشت به موحد صدرصد  منم که رفته بودم به اتفاق ایشان شب خونه پدر بزرگ مادربزرگ اونجا پیش هم باشیم از قضاء بگو مگومون شده ، من دیوارنویسشو خط خطی کردم اما اون خیلی نامردی کرد ! کت شلواری را که جناب استاندار هدیه داده بود با ریختن قوطی رنگ به سرم کاملا رنگی و بلا استفاده کرد . از رنگهای بود که با هیچ چیز آن موقع لکه هایش برطرف نشد! شاید این تنها دریافتی من از تمامی دوران انتخابات مجلس بود!

خاطر شمار 9- ملاقات با استاندار کهگیلویه وبویر احمد

اسم استاندار وقت هم یادم نیست. دوم راهنمایی بودم .نفر اول کلاس شدم. به همراه سایر نفرات اول مدارس بخش و همچنین نفرات اول مسابقات قران بخش که منم اول بودم به همره آقای مجتبوی به ظرفیت حدود یک مینی بوس از بهمئی به یاسوج رفتیم. در مسابقات قران استان نفر چهارم شدم . به هر حال بعد از کلی منتظر ماندن به ملاقات استاندار توفیق پیدا کردیم . اولین باری بود که به یک اتاق مجلل و به دیدن یک مقام عالی استانی رفتم. اما حرفهای استاندار پاک نامیدم کرد. همه ما که کلی شوق و ذوق برای دیدن استاندار داشتیم. بالاخره بعد از ساعتها به اتاقش رفتیم . دو سه سالی از پیروزی انقلاب می گذشت. انتظار من از همه مسئولین این بود که مردانی  به غایت مهربان. متبسم و رئوف و بخشنده و امثال آن باشند!.  در همون ابتدایی صحبتش با دلخوری فرمودند که چنینی ملاقاتی اصلا در برنامه من نبود چرا این کار را کردید. ؟ بعد چند دقیقه هم مارا با اهداء یکدست کت و شلوار البته مرخص فرمودند و کلی خوشحال بودم. سرانجام کت شلوار اهدایی استاندار موضوع خاطره بعدیم خواهد بود.