۲- سره زیری  گو مو کر لیش نیدم

 

(سره زیری = سراشیبی ) ( گو = گفت ) (مو = من ) (کر = مرد) (لیش = بد ، ضعبف) (نیدم = ندیدم)    

به فارسی = سراشیبی گفت من مرد ضعیف ندیدم

از جمله ضرب المثلهای با محتوای است که مردم بهمئی از آن استفاده می نمایند. منظور این است که هر کسی می تواند از سراشیبی و راههای سهل و آسان عبور نمایید.اما فقط آدمهای قوی از پس مشکلات و کارهای سخت بر می آیند.به عبارت دیگر راههای هموار و معمول معیاری خوبی برای مشخص شدن عیار آدمیان نیست.بلکه برای اینکه جوهر و قابلیت مرد عیان شود در هنگام برخورد با مشکلات و دگرگونیها  باید آزمایش شود.جوهر مرد در مشکلات ودگرگونیها عیان می شود.

ضرب المثلهای شیرین بهمئی

۱- فقیری میره مرده فقیری= نداری میره= شوهر مرده = مرد ضرب المثلی است که در طایفه علاء دینی بهمئی معمول است.به این معنی که "فقیری شوهر مرد است" اول اینکه در بتن این ضرب المثل مفهوم مرد سالاری نهفته است و هم تبعیت بی چون چرای زن از مرد. باری معادل چنین ضرب المثلی در شعر مولوی به خوبی بیان شده است : آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است ،احتیاج است ،احتیاج شیر در وقت نیاز ، مانند روباه متملق می شود، احتیاج آدم را زبون می کند ، عزت نفس را از آدمی می گیرد،آدمی خودش نخواهد بود .مازلو روانشناس معروف تئوری سلسله نیازهای آدمی را به این ترتیب بیان می کند : نیازهای اولیه (فیزیو لوژیک)،نیاز به امنیت ، نیاز به تعلق ،نیاز به احترام ،نیاز به خودشکوفائی. او معتقد است کسی به فکر امنیت خودش هست که نیازهای اولیه اش برطرف شده باشند. وکسی به فکر تعلق و هویت خودش هست که دو نیاز (اولیه و امنیت)ذکر شده او تامین شده باشند،وآنگهی به فکر احترام و وجهه اجتماعی و کمک به دیگران و خودشکوفایی است. همیشه فقرا نیستند که نیازمندند . متاسفانه گاهی بعضی ها مال و منال و پست و مقام هم دارند اما محتاج تر از فقرا جلوه می نمایند.احتیاج و تملق همیشه به خاطر نیازهای مالی نیست . گذشته بهمئی سرشار از عزتمندی و شیر صفتی علارغم فقر مالی بود .امید آنکه این عزت نفس و وارستگی همچنان صفت زیبنده ایل خوشنام بماند. امروز اسباب و لوازم نیازمند شدن بیش از پیش فراهم است . را ه نجات :خود باوری ، رجوع به گذشته خود ،کار وتلاش و اتکا به خود است.به همین امید. وارسته باشید فقر مردان را به جنایت و زنان را به فحشا میکشاند /ویکتور هوگو اما فقر از نظر زنده یاد دکتر علی شریعتی: فقر ميخواهم بگويم ... فقر همه جا سر ميكشد ... فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ... فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ... طلا و غذا نيست ... فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ...... فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ...... فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند ..... فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود ..... فقر ، همه جا سر ميكشد ........ فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ... فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است ...... پیامبر اسلام هم می فرماید :من از فقر مالی بر امتم نمیترسم بلکه ترس من از سوء تدبیر(فقر فرهنگی) امتم است

شعر و ادبیات در فرهنگ بهمئی

به طور کلی ابیات و اشعار بهمئی را به چهار دسته می توان تقسیم نمود:

۱- اشعار عمومی مراسم شادی و جشن : شیر دومایها و دی بلالها و مانند آنها که توسط مردان و یا زنان در این مراسمات خوانده می شود. امروز همراه ساز بویژه ارگ و توسط مردان در عروسیها خوانده می شود. البته امروز کمتر اشعار اصیل بهمئی بلکه بیشتر اشعار نور آبادی و یا بختیاری را به همان لهجه آنها می خوانند که مدیریت و آگاهی و ساماندهی می طلبد.

۲- اشعار حماسی : در وصف شجاعتها و رشادتهای مردان جنگی ایل سروده شده است .مانند شعرهای فراوانی که علادینیها در ارتباط با جنگ ۱۳۱۶ با رضا شاه سروده اند.

بارلا وم برسون سه مرد کاره = عیوضی کای ولیخون شیر آدگاره

(خدا یا سه مرد جنگی را به من برسون : عیوضی  - ولیخون و آدگار  )

۳- یار یار : اوج هنر آواز بهمئی را باید در یار یار جستجو کرد. یار یار سرشار از درد فراق و غم هجران یار و یا وصف طبیعت و سرزمین محل سکونت مانند چشمه ها و کوهها ودرختان و گیاهان کوهی و امثال آن است.شاید بتوان گفت هیچ بهمئی را نتوان یافت که بیت شعر یاریاری از بر نداشته باشد. بهمئی ها با آواز دلنشین و موزونی یار یار می خوانند. که شایسته شناخت بیشتر و بهره بردن از آن هست.

کوی کهدونه بگوین نری ا دیوریم = برس نم دلم زونیم نی دی یوریم

مالته جایی بوه تشت وام دیار بو = سیل و او تشت کنم دلم وقرار بو

ار دونی نه یارمی بشوم فروری = بروم کوی دنا نیام وا دیوری

هیچ کوه و رود معروفی را در جغرافیای بهمئی سراغ ندارم که در مورد آن یاری یاری نباشد.

 

۴- سرو : بهمئی مانند سایر اقوام مردم دنیا هنگام مرگ عزیزان و عزاداری آنها ناله ها و آواهای سوزناکی (سرو)مطابق با زبان و فرهنگ خود یر می دهند . پیشتر زنان سرو می گفتند اما امروزه فراگیر شده و با بلندگو و همراه با نی و سازهای دیگر در مراسمات توسط مردان مرهمی است بر دردهای از دست دادن عزیزان.

چی کموتر گر گرو تیر خرد من بالم = بنینم روی کم بلینم بنالم

چی اوول سر سرا  وا همه دیارم = فکر دوریت ایکنم تش ا خوی ورارم

اذعان میدارد چون ادبیات و هنر تخصصم نیست ممکن است دسته بندی ذکر شده جامع و کامل نباشد.فقط به خاطر علاقه به فرهنگ مادری و نگرانی از اینکه به صورت مکتوب به آن پرداخته نشد آن را آوردم.بسیاری از آواها و اشعار و ابیات به همین دلیل فراموش شده است.امیدوارم آنهایی که اهل ادبیات موسیقی و هنر هستند به هنر و موسیقی بهمئی توجه نمایند به نظر می رسد بهمئی دارای پتانسیل موسیقی و شعر و هنر  نهفته بسیاری  است که لازم است یافت و معرفی شود.این میراث گرانبها تا کنون سینه به سینه از نسلهای پیشین به امروزیان رسیده است . امروز رسالت ما حفاظت و پاسداری و معرفی و شناساندن فرهنگ و هویت و داشته های اصیل خود به جهانیان است.به لطف افراد تحصیل کرده و وجود وسایل ارتباطی و رسانه ای امروز وقت آن است تا ضمن صیانت به شکوفا نمودن فرهنگ و هنر کمک نماییم.ثبت و ضبط و گسترش و معرفی هنرو وهویت فرهنگی ما می تواند معرف حضور ما در سایر عرصه ها باشد.و باید باور شود.

عزیز الله جرستانی چگونه شهید شد

در خاطرات مربوط به شهید دارش  در شلمچه نوشته بودم به دلیل پاتک سنگین عراقیها دوبار مجبور به عقب نشینی و سپس برگشت به سنگرهای اولی بودیم.بار اول که برگشتیم در همان نقطه آغاز خدامراد دارش شهید شد.حدود یک کیلومتر برگشتیم و سر یک سه راهی مکث کردیم. متوجه شدیم عراقیها روی خشکی در نقطه ای قرار گرفتند که دید مستقیم به سه راهی داشتند . بچه های گردان یارسول همه روی این سه راهی جمع شده بودند.نقطه ای بسیار خطر ناک که هر گلوله خمپاره می توانست چند نفر را کشته و زخمی کند.بالاترین رده فرماندهی که آن لحظه دیدیم غلامعلی چندکاری به عنوان فرمانده دسته و آقایی موسایی از بچه های طیبی ایدنک نیز فرمانده دسته بود.من بی سیم چی بودم ولی هنگام عقب نشینی بسیم را وسط راه گذاشتم و آمدم.یک قبضه آرپی جی آنجا دیدم و تعداد زیادی هم گلوله آرپی جی . یه گلوله سوار کردم و گذاشتم رو دوشم شلیک کنم به طرفه یک ماشین عراقی پر از نیروی نظامی که در قسمت خشکی دیده می شدند اما خوشبختانه آقای موسایی دوید و آرپی جی را از من گرفت و شلیک کرد . من ۵ گلوله براش خرج گذاشتم و پشت سر هم شلیک کرد. هنگام شلیک گلوله پنجم یا ششم دچار موج گرفتگی بر اثر شلیک گلوله آرپی جی که خودش شلیک می کرد شد و به زمین افتاد. بار دیگر آرپی جی را برداشتم شلیک کنم که دوباره بلند شد و آرپی جی را با عصبانیت از من گرفت و می خواست بکوبه تو سرم که ازش دور شدم. در حالی که گلوله بعدی را شلیک می کرد باز نقش زمین شد. ولی من رفتم و آقای چندکاری را دیدم بهش گفتم غلامعلی اینجا خطرناک هست. کمک کن بچه ها را برگردانیم به سنگراشون.پذیرفت یه آرپی جی بر داشت و راه افتاد من هم بلند فریاد زدم لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم و ادامه دادم بچه ها اینجا خطرناکه برگرید به سنگرها . بچه ها هم انگار منتظر چنین پیامی بودند و پشت سر غلامعلی برگشتند تا سنگر انتهای (کله گاوی )رفتند .دیدیم که خبری از عراقیها نیست . و عراقیها از بریدگی  جاده که ادامه جاده در پشت کله گاوی بود جلوتر نیومدند. جنازه شهید دارش را همین موقع به قسمت سه راهی منتقل کردند. من به سنگر خودمان (فرماندهی گروهان ) برگشتم.آقای درویشی فرمانده گروهان قبلا زخمی شد و برگشت.۵ تا ۶ نفر از بچه ها که عمدتا بچه های بهمئی بودند آمدن توی سنگر پیش ما.این سنگر از آرکهای فلزی که تونل مانند کنار هم قرار می گرفتند ساخته شده بود. و یک یا دو لایه از گونیهای مخصوص سنگر سازی که از خاک پر بود روی آن قرار داشت . ارتفاع داخل آن حدود یک متر بود و به حالت نیم خیز می شد در آن ایستاد.قسمت آخر آن نیز یک صفحه پلیت بود و پشت آن نیز یک ردیف گونی پر از خاک .حد فاصل انتهای سنگر و صفحه پلیتی سورخ های بود که آنتن بی سیم را از آن بیرون دادم. راسی نگفتم وقتی برگشتیم دوباره بی سیم را برداشتم و فرکانسش را تنظیم کردم. من انتهای سنگر نشسته بودم و روبروی من علی صالح حق طلب از بچه هی گچ بلند بهمئی . در کنار من وچسبیده به من مرحوم عزیزالله جرستیانی بود.و چند نفر دیگر نیز به طور فشرده در سنگر بودند.تازه وارد سنگر شده بودم . شروع کردم به صحبت کردن با آقای حسن پور معاون گردان بوسیله بی سیم.داشتم از وضعیت آتش سنگین دشمن می گفتم که صدای زوزه گلوله خمپاره را شنیدیم که در حال فرود آمدن بود.از صدای غرش گلوله می توان تشخیص داد که محل فرود آن نزدیک خواهد بود یا خیر.گلوله خمپاره درست پشت سنگر چسبیده به آن فرود آمد . با شنیدن صدای گلوله من سرمو پائین آوردم و گذاشتم روی زانوهام و گوشامو گرفتم. احساس کردم ترکش خمپاره موهای سرمو گرفته و رد شده .یه ترکش کوچولو هم به پایم اصابت کرده بود.این ترکشهای ریز از سوراخ سنگر که آنتن را بیرون داده بودیم وارد شد (حد فاصل پلیت و آرکهای فلزی) وقتی من سرمو پائین آوردم ترکش از سر من عبور کرد و به صورت نازنین عزیزالله فرود آمد. من تا آن لحظه او را نمی شناختم. ولی دیدم علی صالح حق طلب کلاهش را گرفت سرشو بلند کرد و صداش زد عزیزالله عزیزالله ... ولی هیچ صدای برنیامد.سرش افتاد رو سینه اش .بله با تاسف  فراوان عزیزالله هم رفت.کلاه سرش بود ولی ترکش کوچکی روی گونه اش اصابت کرد و آنقدر قوی بود که در دم جان سپرد. او هم دانش آموز بود و تقریبا هم سن ما.به علی صالح گفتم کیه ؟ دیدم علی صالح با نگرانی گفت مگه نمی شناسیش؟ گفتم نه؟ گفت مثل اینکه به خاطر تو اومد تو این سنگر؟متاسف و هم شرمنده . هم متاثر و نگران .همه از سنگر بیرون آمدند و باز هم عقب نشینی. چون آتش دشمن شدید بود و واقعا مجال ماندن نبود.حالا فقط من ماندم و علی صالح و نعش بی جان عزیزالله .شاید دقیقه ای نگذشت که گلوله بعدی مستقیم بر سنگر فرود آمد .فقط یک لحظه متوجه شدم یک نفر آمد بلندم کرد (الله رحم زینی سوق)و آقای چندکاری را صدا کرد گفت نرو بیا فلانیه را ببریم.سنگر کامل بر سمان تخریب شد. فقط آن لحظه را یاد دارم که غلامعلی چندکاری گفت این فلانیه ؟  الله رحم گفت آره و غلامعلی گفت بدش به من . تا سه راهی که حدود یک کیلومتر بود غلامعلی مرا کول کرد . باز هم آخرین نفرات بودیم و اگر این دونفر نبودند معلوم نبود زنده بمانم. و اکنون بودنم مدیون این دونفر هست. بعد از حدود یک ماه به گردان برگشتم و دنبال الله رحم می گشتم تا از او تشکر کنم ولی با کمال تاسف گفتند که همان روز بعد از من شهید شد. اهل سوق بود و اکنون قبر او اونجاست . همونجای که دو سال پیش حسین پناهی به خاک سپرده شد!. روحش شاد باد. اما برادر غیور و جسورم غلامعلی چند سالی است که بر اثر حادثه تصادف در حالت کما ست که همینجا از خداوند مسئلت می کنم کمکش کنه و به زندگی برگرده ! نمی دانم علی صالح آن لحظه چه بلای سرش اومد و چگونه برگشت ولی بعدا دیدم او هم مثل من از ناحیه سر و گوش دچار موج گرفتی شد و شنوایی او به شدت کاهش پیدا کرد . کمال دمور که همکلاس من بود نیز در همان روزها و همان گردان شهید شد ولی از چگونگی شهادتش بی خبرم. و  شهید ورزنده که معلم بود و از طایفه شریف یوسفی نیز !

حیات دوباره ام را مدیون غلامعلی چندکاری هستم

کاش میتونستم اکنون برات کاری کنم ،اما شرمانده عجز و ناتوانیم ، چه کنم برادر، در شلمچه فکر کنم نزدیکیهای کانال  ماهی بود در جاده ای میان آب که سنگر انتهای ما معروف به کله گاوی بود. بر اثر آتش شدید عراقیها تا سه راهی مرگ عقب نشینی کردیم. آن لحظه نمیدانم چرا خبری از فرماندهان گردان نبود(فرماندهان همانای بودند که در عملیات فاو در کنار آنها بودیم و پر انگیزه اما حس کردم اون لحظه انگیزه سال قبل را ندارند...) اما غلامعلی همچنان با اشتیاق و انگیزه ...سری اول من بی سیم را بین راه انداختم.غلامعلی به عنوان فرمانده دسته آخرین نفری بود که از سمت کله گاوی به طرف سه راه مرگ عقب نشینی می کردیم.وقتی همه سر سه راهی جمع شدیم و در این نقطه آتش عراقیها و فرود خمپاره سنگین بود ، تصمیمی عاقلانه یا ناعقلانه به سرم زد که بچه ها را برای برگشت به سنگرها دعوت کنم، و ناخود آگاه فریاد کشیدم " لا حوله ولا قوت الا بالله العلی العظیم " و گفتم بچه برگردیم به سنگرها اینجه خطرش زیاده، غلامعلی که درحال سلیک آرپی جی بود راه افتاد و بچه ها را فرا خواند و همه پشت سر او راه افتادیم. من دوباره بیسیم را برداشتم. و به محل کله گاوی رفتیم.که سریع دوم جرستانی شهید شد . من مجروح شدم . باز آتش دشمن سنگین شد وهمه برگشتند . باز هم غلامعلی شجاع آخرین نفر بود که مرا کول کرد و تا سه راهی رساندم. اگر اون نبود شاید سرنوشت من جور دیگری رقم می خورد و اعتراف می کنم اکنون مدیونشم و هم شرمسار . صادقانه و متواضعانه دعا می کنم خدایا غلامعلی  دوباره لبخند بزند.