شلمچه کربلای 5 خدامراد دارش
یادش بخیر خدامراد لاغر اندام و قد وبلند و صبور و خنده رو بود. نمی دانم چرا اولین خصیصه ای که از بچه های شهید جبهه به خاطرم میاد تبسم آنهاست.شاید هم چون با هم دوست بودیم و با دیدین همدیگر لبخندی نثار همدیگر مینمودیم.البته به گونه ای همه شاد بودند . مشت وعاشق .آماده رقص زیر شمشیر غمش. برا همین زیبایی چهره نازنینشون همیشه تداعی ذهن است. لبخند رمضان .محمد رضا. عیوض . باقر. خدامراد . کمال دمور .ورزنده ... هرکدومشون یادم میاد اولین یادمان اونا تو ذهنم چهره های متبسم آنهاست و همین باعث میشه وقتی یاد آنها می افتم لبخندی تلخ بر لبان مغموم من نشیند. درنگی اونا را جلو چشمت تصور میکنی. آه .و افسوس.مادران شهدا چه میکشند !
با خدامراد که از طایفه احمدی بیژنی ممبی بود در مدرسه راهنمایی ممبی آشنا شدم.خیلی خیلی خوش اخلاق بود.بعدا با هم در دبیرستان شهید بهشتی لیکک درس می خوندیم.یادمه با هم با مینی بوس از ممبی به سمت لیکک می آمدیم. صبح شنبه بود .باید همان روز می رفتیم سر کلاس درس.ولی چشمتون روز بد نبینه شب قبل مسموم شده بودم. مسمویت بسیار شدید . چشام گود رفته و بسیار درب و داغون بودم. خدامراد با اخلاق وقتی منو دید با تعجب پرسید چته؟چرا ایتو شدی؟ براش تعریف کردم و گفتم می خوام برم بهبهان دکتر.اینقد اصرار کرد که من باید با تو بیام وتنها نباشی و از این حرفا.خلاصه به زور از ماشین پیاده شد. همین موضوع باعث شد که دوستی گرم وبا صفایی بین من و خدامراد حاکم شود. تا در سرزمین شلمچه عملیات کربلایی ۵ که واقعا کربلا بود ناباورانه فراقی دائمی و تلخ اتفاق افتاد.دیگران چند روز زودتر از ما عملیات کرده بودند و شلمچه را از عراقیها گرفتند.گردان ما (یا رسول) به فرماندهی آقای وهابی از بچه های دهدشت به منظور حفظ مناطق فتح شده بر روی جاده ای که دو لبه آن خاکریز حدود ۲ متری بود و وسط آب کشیده شده بود سنگر گرفتیم.برای ما ایرانیها عملیات کردن راحتتر بود تا حفظ مناطقی که فتح می کردیم.معمولا عراقیها هنگام هجوم ما با شکست مواجه می شدند ولی چند روز بعد با تجهیز قوا و معمولا با تانک پاتک می زدند و آتش سنگینی بر سر ما می ریختیند. انتهای خاکریز سنگری معروف به کله گاوی وجود داشت که بعد از آن جاده بوسیله مواد منفجره بریده شده بود. و آن طرف بریدگی که حدود ۲۰ متر فاصله داشت سنگر عراقیها بود.روزی آتش بسیار سنگینی بوسیله گلوله های خمپاره بر سر ما ریختند . فضایی بسیار محدود حدود ۱۰۰۰ متر طول و عرض حدود ۴ متر . پای خاکریز سنگرهای ما بود. خدامراد در سنگر کله گاوی بود. آخرین سنگر به طرف عراقیها . سنگر ما که سنگر فرمانده گروهان بود(خدا رحمت کند مرحوم درویشی فرمانده گروهان بود) در چند متری سنگر خدامراد بود. البته سنگر آنها خیلی بزرگ بود وحدود ۲۰ نفر در آن مستقر بود. عراقیها حمله کردند به ما از طرف فرماندهی دستور عقب نشینی دادند.حدود یک کیلومتر عقبتر آمدیم .من بی سیم را وسط راه جا گذاشتم.زمین گل شده بود من و برادر خوبم غلامعلی چندکاری(اکنون به دلیل تصادف در کما به سر می برد) نفرات آخر بودیم که بر می گشتیم.قد و قواره قابلی نداشتم. زمین هم گل بود.به ناچار بی سیم را انداختم و کاغذ کد و رمز را بتدا پاره بعد داخل جیب بادگیرم گذاشتم و عقب نشینی کردیم.وقتی به یه سه راهی رسیدیم متوجه شدم همه از سنگرها بیرون آمدند. و گلوله های خمپاره های دشمن مثل باران بر سرمان در آن فضای کم می بارید.همین لحظه بود که آقای جهاننژاد از فامیلهای نزدیک آقای دارش به من نزدیک شد و در حالی که به دست خودش تیر خورده بود گفت خدامراد شهید شد و جنازه اش جا ماند.گفتم انا لله و.. کاری از دستمان ساخته نیست.گو اینکه گلوله به سر او اصابت کرد و در دم جان سپرد.دوستان گفتند بعدا گلوله خمپاره هم به او اصابت کرد. فرمانده گروهان ما هم زخمی شد و برگشت. با همکاری برادرم چندکاری توانستیم بچه هارا ترغیب به بازگشت و برگشتن دوباره به سنگرها نماییم. جنازه شهید دارش را هم بچه ها پیدا کردند و انتقال دادند.در همین روز از بچه های بهمئی ورزنده از طایفه یوسفی و کمال دمور از طایفه بیژنی و شهید عزیزالله جرستانی نیز شهید شدند.من هم مجروح شدم و توسط شیر غلامعلی چندکاری نجات پیدا کردم . در هنگام عقب نشینی بار دوم بود که به عنوان آخرین نفر به همراه شهید الله رحم زینی سوق منو کول کرد تا دست عراقیها نیفتم.جلسه بعد از چگونگی شهادت شهید جرستانی خواهم نوشت .اما بهتون بگم شاهد دلاوریها و تلاشهای جسورانه غلامعلی چندکاری بودم که اکنون مظلومانه بیش از ۳ سال است در حالت کما به سر میبرد.امید آنکه معجزه شود و بار دیگر سر پا .و یادمرحوم خدامراد دارش بخیر . هرچه از اخلاق حسنه او بگم کم گفتم.از بچه های مثبت مدرسه و جبهه بود. روحش شاد باد.
هرکه نآموخت از گذشت روزگار/ هیچ نآموزد زهیچ آموزگار