شلمچه کربلای 5 خدامراد دارش

یادش بخیر  خدامراد لاغر اندام و قد وبلند و صبور و خنده رو بود. نمی دانم چرا اولین خصیصه ای که از بچه های شهید جبهه به خاطرم میاد تبسم آنهاست.شاید هم چون با هم دوست بودیم و با دیدین همدیگر لبخندی نثار همدیگر مینمودیم.البته به گونه ای همه شاد بودند . مشت وعاشق .آماده رقص زیر شمشیر غمش. برا همین زیبایی چهره نازنینشون همیشه تداعی ذهن است. لبخند رمضان .محمد رضا. عیوض . باقر. خدامراد . کمال دمور .ورزنده ... هرکدومشون یادم میاد اولین یادمان اونا تو ذهنم چهره های متبسم آنهاست و همین باعث میشه وقتی یاد آنها می افتم  لبخندی تلخ بر لبان مغموم من نشیند. درنگی اونا را جلو چشمت تصور میکنی.  آه .و افسوس.مادران شهدا چه میکشند !

با خدامراد که از طایفه احمدی بیژنی ممبی بود در مدرسه راهنمایی ممبی آشنا شدم.خیلی خیلی خوش اخلاق بود.بعدا با هم در دبیرستان شهید بهشتی لیکک درس می خوندیم.یادمه با هم با مینی بوس از ممبی به سمت لیکک می آمدیم. صبح شنبه بود .باید همان روز می رفتیم سر کلاس درس.ولی چشمتون روز بد نبینه شب قبل مسموم شده بودم. مسمویت بسیار شدید . چشام گود رفته و بسیار درب و داغون بودم. خدامراد با اخلاق وقتی منو دید با تعجب پرسید چته؟چرا ایتو شدی؟ براش تعریف کردم و گفتم می خوام برم بهبهان دکتر.اینقد اصرار کرد که من باید با تو بیام وتنها نباشی و از این حرفا.خلاصه به زور از ماشین پیاده شد. همین موضوع باعث شد که دوستی گرم وبا صفایی بین من و خدامراد حاکم شود. تا در سرزمین شلمچه عملیات کربلایی ۵ که واقعا کربلا بود ناباورانه فراقی دائمی و تلخ اتفاق افتاد.دیگران چند روز زودتر از ما عملیات کرده بودند و شلمچه را از عراقیها گرفتند.گردان ما (یا رسول) به فرماندهی آقای وهابی از بچه های دهدشت به منظور حفظ مناطق فتح شده بر روی جاده ای که دو لبه آن خاکریز حدود ۲ متری بود و وسط آب کشیده شده بود سنگر گرفتیم.برای ما ایرانیها عملیات کردن راحتتر بود تا حفظ مناطقی که فتح می کردیم.معمولا عراقیها هنگام هجوم ما با شکست مواجه می شدند ولی چند روز بعد با تجهیز قوا و معمولا با تانک پاتک می زدند و آتش سنگینی بر سر ما می ریختیند. انتهای خاکریز سنگری معروف به کله گاوی وجود داشت که بعد از آن جاده بوسیله مواد منفجره بریده شده بود. و آن طرف بریدگی که حدود ۲۰ متر فاصله داشت سنگر عراقیها بود.روزی آتش بسیار سنگینی بوسیله گلوله های خمپاره بر سر ما ریختند . فضایی بسیار محدود حدود ۱۰۰۰ متر طول و عرض حدود ۴ متر . پای خاکریز سنگرهای ما بود. خدامراد در سنگر کله گاوی بود. آخرین سنگر به طرف عراقیها . سنگر ما که سنگر فرمانده گروهان بود(خدا رحمت کند مرحوم درویشی فرمانده گروهان بود) در چند متری سنگر خدامراد بود. البته سنگر آنها خیلی بزرگ بود وحدود ۲۰ نفر در آن مستقر بود. عراقیها حمله کردند به ما از طرف فرماندهی دستور عقب نشینی دادند.حدود یک کیلومتر عقبتر آمدیم .من بی سیم را وسط راه جا گذاشتم.زمین گل شده بود من و برادر خوبم غلامعلی چندکاری(اکنون به دلیل تصادف در کما به سر می برد) نفرات آخر بودیم که بر می گشتیم.قد و قواره قابلی نداشتم. زمین هم گل بود.به ناچار بی سیم را انداختم و کاغذ کد و رمز را بتدا پاره بعد داخل جیب بادگیرم گذاشتم و عقب نشینی کردیم.وقتی به یه سه راهی رسیدیم متوجه شدم همه از سنگرها بیرون آمدند. و گلوله های خمپاره های دشمن مثل باران بر سرمان در آن فضای کم می بارید.همین لحظه بود که آقای جهاننژاد از فامیلهای نزدیک آقای دارش به من نزدیک شد و در حالی که به دست خودش تیر خورده بود گفت خدامراد شهید شد و جنازه اش جا ماند.گفتم انا لله و.. کاری از دستمان ساخته نیست.گو اینکه گلوله به سر او اصابت کرد و در دم جان سپرد.دوستان گفتند بعدا گلوله خمپاره هم به او اصابت کرد. فرمانده گروهان ما هم زخمی شد و برگشت. با همکاری برادرم چندکاری توانستیم بچه هارا ترغیب به بازگشت و برگشتن دوباره به سنگرها نماییم. جنازه شهید دارش را هم  بچه ها پیدا کردند و انتقال دادند.در همین روز از بچه های بهمئی ورزنده از طایفه یوسفی و کمال دمور از طایفه بیژنی و شهید عزیزالله جرستانی نیز شهید شدند.من هم مجروح شدم و توسط شیر غلامعلی چندکاری نجات پیدا کردم . در هنگام عقب نشینی بار دوم بود که به عنوان آخرین نفر به همراه شهید الله رحم زینی سوق منو کول کرد تا دست عراقیها نیفتم.جلسه بعد از چگونگی شهادت شهید جرستانی خواهم نوشت .اما بهتون بگم شاهد دلاوریها و تلاشهای جسورانه غلامعلی چندکاری بودم که اکنون مظلومانه بیش از ۳ سال است در حالت کما به سر میبرد.امید آنکه معجزه شود و بار دیگر سر پا .و یادمرحوم خدامراد دارش بخیر . هرچه از اخلاق حسنه او بگم کم گفتم.از بچه های مثبت مدرسه و جبهه بود. روحش شاد باد.

 

محمد رضا جهان نژاد چگونه شهید شد

....صبح هنگامی که آفتاب تازه بر فراز کوههای کردستان تابیده بود(زمین با گردش خود ما را در معرض تابش نور خورشید گذاشته بود )!.من از سنگر بیرون آمدم تا به بچه های گروهان خودمان ملحق شوم.هنگام بیرون آمدن از سنگر دیدم در قسمت شرقی ما نیروهای زیادی در امتداد خط راس شاشو در حال نزدیک شدن به ما هستند.همان لحظه آقای رایگان از معاونین گردان را دیدم بهش گفتم اینان کی هستند؟.گفت شاید بچه های لشکر نصر باشند! در همین حال گلوله ای شلیک شد و متوجه شدیم که سریع در دو طرف خط راس موضع گرفتند. همان نیروهای عراقی بودند که دیروز توسط هلیکوپتر پشت سر ما پیاده شدند.همین افراد کسانی بودند که مرحوم محمد رضا جهان نژادیان را شهید کردند.آن لحظه درگیری صورت نگرفت و بدلیل عدم آمادگی پرسنل گردان ما  عراقیها موفق به موضع گیری و سنگر گرفتن و مخفی شدن از دید ماشدند.

تا اینجا قسمتهای بود که در خاطرات مربوط به شهید باقر نوشته بودم .صبح این روز باقر شهید شد.عراقیهای که در قسمت جنوبی خط راس موضع گرفتند به طرف مرزعراق بودند و توانستند از دید ما مخفی شوند . ولی آنهای که در قسمت جنوبی و به طرف مرز ایران موضع گرفتند نتوانستند از گردنه برگردند.این گروه حدود ۲۰ نفر وشاید بیشتر بودند . عصر همین روز فرماندهان تصمیم گرفتند که چند نفر از نیروهای گردان را برای مقابله و جنگیدن با آنها بفرستند. تعداد حدود ... نفر را با یک فرمانده و یک بیسم چی فرستاند . ازجمله شهید جهانژاد .من بیسم چی گروهان بودم.بیسمهای گردان با هم لینک بودند. و من لحظه لحظه  گزارش درگیری را که توسط بیسم چی همراه آنها به آقای وهابی فرمانده گردان گزارش می گردید شنود می کردم.بسیم چی همراه شهید جهاننژاد آقای رستمی از بچه های طیبی روستای قیام بود. بسیار آهسته صحبت می کرد به طوری که به زحمت میشد صدای اورا متوجه شد. تا لحظه ای که خود او هم زخمی شد. و دیگر از بیسم آنها خبری مخابره نشد. ولی آقای وهابی با جانشین گردان آقای هاشمی در حال صحبت بود. من از طریق شنودهای همین بیسم متوجه شده بودم که جهانژاد همراه آنهاست. راستش منظر خبر از او بودم. در همین زمانی که منتظر خبر بودم از گفت شنود آقای وهابی  با آقای هاشمی متوجه شدم محمد رضا شهید شد.با دقت بیشتر این گفت و شنود را گوش می کردم که متوجه شدم آقای وهابی گفت به بچه های بهمئی چیزی نگی مثل اینکه محمد رضا شهید شد. اون لحظه بی مهریهای بعضی ها در همان گردان به محمد رضا یادم آمد و بیشتر عصبانی شدم.بله پرونده حیات دنیایی فانی محمد رضا ناباورانه بسته شد.لحظاتی بعد جنازه او در  نزدیکی سنگر ما بر زمین نهاده شد. بچه های بهمئی ناباورانه بر گرد جنازه اش حلقه زدند. شیون و زاری کردند .یا روزهای مدرسه بودم و مهربانیها و لبخندهایش. یاد روزی که در مدرسه شهید بهشتی ممبی قیچی دستش بود تا آنهایی که موهاشون بلندند...موهای من هم بلند بودند و طبق ضوابط مدرسه باید کوتاه می شدند. به من نگاهی مهربانانه و هم گلایه مندانه نمود. و گفت چون میدونم فردا کوتاه می کنی الان خط نمی اندازم.و خاطرهای تلخ و شیرین دیگری . همین چند روز پیش بود که همه ما پای نصیحتهای او نشستیم و فریاد یا بنی او را گوش می دادیم . اما امروز بهت زده و محزون در کنار جنازه اش آه حسرت از نهادمان بر می آید. و او اینگونه مظلومانه دار فانی را وداع گفت. افسوس ...... یادش گرامی باد.

یا بنی

محمدرضا به بچه های بهمئی خیلی علاقه داشت.در گردان یا رسول قبل از عملیات کربلای ۱۰ محل استقرار گردان و تیپ ۴۸ هفت نزدیکی گتوند شوشتر بود.یک روز محمد رضا در مسجد گردان بچه های بهمئی را جمع کرد.و سخنانی کوتاه ایراد نمود.فکر کنم نوار آن سخنرانی کوتاه موجود باشد.محمد رضا در آن سخنرانی نصیحتهای لقمان به پسرش در سوره لقمان را خطاب به بچه های بهمئی متذکر شد.تاکید او بیشتر بر نیکی بر والدین بود.تاکید بر تواضع و با غرور راه نرفتن بر روی کره خاکی.هنوز فریاد مشفقانه " یابنی " را که با احساس خاص خود سر میداد  تداعی ذهن است .محمد رضا خود مصداق بی تکبری و تواضع بود وهم نیکی به والدین.بعضی ها از او ایراد گرفتند که تو ناسیونالیستی کار میکنی و این کارت موجب تفرق است.او در جواب می گفت من اجازه ندارم همه گردان را جمع کنم برای سخنرانی.ولی بچه های بهمئی را میتوانم.محمد رضا آنجا هم معلم ما بود.یادش در خاطره ها می ماند. به یاد او ترجمه آیه ۱۸ و ۱۹ سوره لقمان را ذکر کنم:

............

و هرگز با تکبر و ناز از مردم رخ متاب 

               ودر زمین با غرور و تفخر قدم بر مدار

                                  که خدا مردم متکبر خودستا را دوست ندارد

                                                        و در رفتارت میانه روی اختیار کن

                                                                         وسخن آرام بگو نه با فریاد بلند

                                                                                                        ..............

ظرافتهای اخلاقی محمد رضا

در نزدیکی شهر شوشتر جاده اندیمشک مقر پشتیبانی تیپ ۴۸ فتح بود.افتخار داشتیم به همراه محمد رضا در گردان یا رسول باشیم.محمد رضای متواضع و خوش خلق آن روزگاران محبوب بچه های رزمنده بهمئی بود.یکی از تکیه کلامهای او کلمه " برادر " بود.میگفت سلام برادر.حتی شنیدم به پدرش به شوخی می گفت برادر "بو".بو در گویش بهمئی بعنی پدر.محمد رضا اهل مطالعه و دانش بود.او تلاش می کرد دانسته های خود را بیاموزد.من تبلیغات گردان کار میکردم.یه روز تصمیم گرفتم بروم چادر محمد رضا.وقتی رفتم کتاب "طریق البکاء " دستم بود.در بدو ورودم یه نفر از همرزمان که معلم هم بود کتاب را از دست من گرفت و با نگاهی به عنوان کتاب از من پرسید"بکاء" یعنی چه؟محمد رضا که در دوره راهنمایی معلم من بود و من را می شناخت وارد ماجرا شد.به آقای که گیر گونه از من پرسید گفت:<< اولا خودت بگو اگه میدونی ؟ دوما مگه میشه کسی کتاب را مطالعه کند و عنوان آن را نداند ؟ بعدش هم  بنده خدا هنوز ننشسته تو گیر دادی >>در ادمه توضیح داد اگر هم نداند با مطالعه کتاب متوجه می شود بکاء یعنی چه.مهم کتاب خواندن است .در واقع با این شیوه برخورد از ورود نوجوان ۱۷ ساله به چالش آن سوال که احتمال ندانستن پاسخ می رفت جلوگیری کرد.و هم آن دوست را پندگونه یاد داد که که این شیوه معلمی نیست.! 

معلم شهیدم محمدرضا جهانژادیان( سید شهدای بهمئی نام گرفت و نکونام ماند)

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز...

چند صباحی است از روز معلم گذشته است.کمی دیر از محمد رضا معلم شیهد مان نوشتم.این توفیق را داشتم در مدرسه منتظری ممبی دانش آموز محمد رضا باشم.خرده نگیرید که اسم کوچک او را می نویسم.اگر دنبال یه مصداق حقیقی میگردید برای شعر:(درس معلم ار بود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را )او محمد رضا بود .رئیس مدرسه راهنمایی ممبی اوائل دهه ۶۰ ه.ش .اینقد مهربون بود که امروز جسارت میکنم و اسم کوچک او را بنویسم . ازجمله خاطرات آن زمان که یادم می آید این بود: زنگ تفریح تمام شده بود .داشتیم وارد کلاس می شدیم.به مقتضای سن و سالمان با همهمه و شلوغی.من هم یه لوله پولیکای به طول حدود نیم متر برداشتم تا در شلوغی و ایجاد سر وصدا سهیم باشم.لوله پولیکا در گوشه کلاس روی خرت و پرتهای گذاشته بود.من به عنوان بلند گو از آن استفاده کردم.گرفتم جلوی دهنم و شروع کردم به آواز خواندن.همین لحظه محمد رضا وارد شد تا بچه ها را آروم کند . من دیر متوجه شدم. هنوز سرگرم دمیدن  در اندرون بلندگوی لوله ای بودم.یه مرتبه با شرمساری متوجه حضور رئیس مدرسه شدم.پشت سرم ایستاد و هیچی نگفت .دیدم بچه ها همه دارن می خندند.برگشتم پشت سرمو نگاه کردم . دیدم ایستاده و او هم داره میخنده.هنوز لوله دستم بود که متوجه خجالت من شد.لوله را با تبسم از دستم گرفت .محمد رضا دندانهای سفید و قشنگی داشت.او معمولا خوشرو متبسم بود.و موقع تبسم چهره اش دلنشین بود.به لوله نگاهی انداخت . رو به بچه ها کرد وگفت بچه ها باید به قیصر آفرین گفت.چون کشف بزرگی کرد. من تا الان نمیدونستم از لوله پولیکا میشه به جای بلند گو استفاده کرد.از این به بعد از این لوله برای بلندگو استفاده می کنیم.این موارد را یا با خنده می گفت  بدون اینکه لحن سرزنش مابانه داشته باشد . بعد خنده کنان  لوله را به دستم داد و گفت برو بشین.با آرامش گفت: بچه ها ساکت باشید الان معلم می آید و از کلاس خارج شد. من فکر میکنم شیوه برخورد او با مسئله ذکر شده شیوه ای است آموزشی برای معلمان عزیز.

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشقها را خط بزن

.................یاد محمدر ضا معلم خوشکلام و نیک گفتار ما در دلهمان همیشه زنده است  

باقر شهید شد ! (خبری باورنکردنی ! اما حقیقتی تلخ که محکوم به باورش بودم )

باقر صمیمی ترین و عزیزترین دوست اون روزگارم بود.هم کلاسی بودیم.اول تجربی در دبیرستان شهید بهشتی لیکک.پر جنب و جوش و پر نشاط.باقر انرژی بخش محفل دوستان بود.اونای که میشناسنش میدونن.اهل شوخی و گاهی سربه سر دوستان گذاشتن .گاهی اهل شیرین کاری و شلوغی .در دوستی گرم و صمیمی.باقر اهل کنجکاوی و به دنبال دانستن بود.دنبال کتاب و مطالعه بود .همه این خوبیها را در اردیبهشت ماه ۶۵ با خود برد و ما را از حظ گرمای رفاقتش بی نصیب نمود!.از آن نقطه ای که او را دیده بودم. حدود یک کیلومتر بر خط راس شاشو عقبتر آمدیم.ودر محلی قله مانند سنگر گرفتیم.من به خاطر حمل بی سیم و در سربالایی برگشتن از دوقولو ها خسته بودم.گروهان ما را به نقطه آخر آوردند تا در سنگرهای قسمت غربی شاشو مستقر گردند.در اوج بلندی سنگر فرمانده گروهانی بود که شهید باقر در آن حضور داشت.من بیسیم را به دوست همرزم دیگری سپردم و خودم در همین سنگر فرمانده گروهان ذکر شده ماندم. یادش بخیر برادر علیرضا جرستیانی نازنین در همین سنگر بود.من با او نسبت فامیلی داشتم.و همین هم عامل مضاعفی در ماندن من بود.شب را پیش این دوستان به صبح رساندم.صبح هنگامی که آفتاب تازه بر فراز کوههای کردستان تابیده بود(زمین با گردش خود ما را در معرض تابش نور خورشید گذاشته بود )!.من از سنگر بیرون آمدم تا به بچه های گروهان خودمان ملحق شوم.هنگام بیرون آمدن از سنگر دیدم در قسمت شرقی ما نیروهای زیادی در امتداد خط راس شاشو در حال نزدیک شدن به ما هستند.همان لحظه آقای رایگان از معاونین گردان را دیدم بهش گفتم اینان کی هستند؟.گفت شاید بچه های لشکر نصر باشند! در همین حال گلوله ای شلیک شد و متوجه شدیم که سریع در دو طرف خط راس موضع گرفتند. همان نیروهای عراقی بودند که دیروز توسط هلیکوپتر پشت سر ما پیاده شدند.همین افراد کسانی بودند که مرحوم محمد رضا جهان نژادیان را شهید کردند.آن لحظه درگیری صورت نگرفت و بدلیل عدم آمادگی پرسنل گردان ما  عراقیها موفق به موضع گیری و سنگر گرفتن و مخفی شدن از دید ماشدند.من به طرف گروهان خودمان راه افتادم.در میانه راه دوستی به نام محمدزکی جلیل از بچه هایی بهمئی که هم گروهان باقر بود وقتی منو دید آمد به طرفم و گفت خبر داری که باقر شهید شد! بچه های روستای گچ بلند چند نفر بودند در همین گردان و از رابطه نزدیک من و باقر با خبر بودند.فکر کردم شوخی می کنند و قصد دارند سر به سرم بزارن.داشتم می گفتم نه مگه باقر هم ........حرفم تمام نشد که ادامه داد: جدی می گم اون هم جنازش اون آخر گذاشتنش.قبلا خبر تلخ شهادت محسن نیک و فرج الله را درفاو تجربه کرده بودم . اما این یکی برام باور کردنی نبود.با باقر اختلاط بیشتری داشتم.همکلاس بویدم.با هم رفتیم خونه شون. با هم رفتیم برای طلبگی درس بخونیم ( او ماند و طلبه شد ولی من نه ).باقر خنده رو بود .بارها با شیرین کاری و شوخ طبعی ما را با خنده هاش همراه کرد.با هم به عکاسی رفتیم و به من افتخار داد در کنار هم عکس بیاندازیم.این خاطره ها و صدها خاطره شیرین با او مثل برق در ذهنم تداعی شد.نگاهم متمرکز به نقطه ای که محمد زکی نشان داده بود.دیدم یه نفر بو سیله قاطری در حال حمل جنازه ای به طرف پشت معرکه است! با عجله دویدم خودم را به آقای که افسار قاطر را داشت رساندم . گفتم وایسا !بله این جنازه باقر نازنین بود .مات ومبهوت ! گریان و محزون ! وداعی باور نکردنی.حقیقتی تلخ  دیگر . باور کردم .باقر هم رفت (جمله کوتاه که به کرار تکرار می شد : فلانی هم رفت ).فکر کردن و یاد آوردن و نگاشتن لحظه وداع یاران صمیمی چه سخت و نفس گیر است.از قول شاهدین ماجرا شنیدم که گلوله خمپاره یا سلاح دیگری مانند آن در نزدیکی باقر اصابت کرد و تر کش آن به قطار نارنجکهای که دور کمر باقر بود اصابت کرد و موجب انفجار نارنجک در ناحیه کمر وشکم او شد و اینگونه ما را همنشین غم و ماتم !نمی توانم بیشتر ادامه دهم.فقط اضافه کنم غروب همین روز درست در همین محل حلقه دوستان غمگین بر گرد جنازه محمد رضا شیون کنان ایجاد شده بود که شرح ماجرا را در جلسه بعد خواهم نوشت.

...به دنبال کسی هستم

 که با درد آشنا باشد !

دلش غمگین!

خودش ساده !

کمی از جنس ما باشد.

 

شهیدباقر (آخرین خنده و آخرین شوخی که از او شنیدم)

ذیل عنوان "شهید چام "عرض کرده بودم از دوقلوها داشتیم به طرف خط راس شاشو بر می گشتیم.در قسمت شرقی ما قله گامو بود که بر ما مسلط بود . در همین هنگام  هلیکوپتر های عراقی در سینه کش گامو مشرف به مسیر دوقولو ها و شاشو (مسیر رفت و عقب نشینی ما )نیروهای بسیاری را پیاده می کردند. آنها از نظر جغرافیایی بر ما مسلط بودند. وبه راحتی می توانستند با سلاحهای مانند تیربار به ما حمله کنند ولی ظاهرا آن روز دستور آتش نداشتند.من بیسیم چی بودم.حدود ۱۸ سال سنم بود.سربالایی طاقت فرسایی بود تا رسیدیم به شاشو.شهید باقر جزء گروه ما نبود که رفته بودیم تا دوقولو ها. ولی لحظه ای که رسیدیم به شاشو اولین کسی که دیدم باقر عزیز بود.مثل همیشه قبراق و سر حال.آمد به طرف من و شروع کرد به شوخی کردن.خدایش خنده های آن روزش خستگی را از من دور کرده بود.اسم دونفر از همرزمان را برد و گفت اگه گفتی الان کجان ؟گفتم کجان؟گفت فلانی خمپاره خورد چند متریش و کمرش درد گرفت برگشت !فلانی هم تیر خور تو قنداق کلانشیکفش (ترکش نجات خورد) و برگشت!.هردوشون جون سالم بردند! البته شهید باقر شوخی میکرد و کلا خیلی سر به سر این دو نفر می ذاشت .در واقع هردو مصدوم شده بودند و به پشت جبهه منتقل شدند.این لحظه یاد ماندنی آخرین دیداری بود که با باقر عزیز داشتم.و آخرین شوخی و آخرین خنده و آخرین نشاطی بود که از او نصیب ما شده بود.افسوس این خاطره خوش فقط حدود ۲۴ ساعت دوام داشت.فردا روز وقتی دوستی خبر شهادت باقر را به من گفته بود به تاسی خاطره خوش دیروز بهش گفتم خودتی ! مگه باقر هم می میره !هنور این جمله آخرم تمام نشده بود که به سختی و آزرده خاطری و تلخی باورم شد دیگه توفیق دیدن روی گل باقر مهربون را ندارم !

 

شهید چام

عملیات کربلای ده بود. بر فراز کوههای جنوب شهر بانه .کوه شاشو و تپه های موسوم به دوقلو. در بالا دست غرب ما نیز قله بلند گامو بود.گامو در دست عراقیهابود . شاشو در امتداد غربی آن. شب عملیات ما وارد خط راس شاشو گردیدیم. به فاصله چند کیلومتر در قسمت جنوبی  و با ارتفاعی کمتر دو تپه دوقلو در دست عراقیها بود.ماموریت ما ورود به تپه های دوقلو و جنگیدن با عراقیها وظاهرا فتح دوقولو ها بود .درست در نقطه ای مرتفع محل انشعاب خط راس شاشو با خط راس مسیر دوقولو ها  رسیدیم. حدود ۳۰ نفری جمع بودیم و فرمانده گردان در حال توجیه کسانی بود که قرار بود آنشب به طرف دوقلو ها بروند. در همان لحظه گلوله ای زوزه کشان فرود آمد. نمیدانم گلوله مربوط به چه سلاحی بود. فقط متوجه شدم در وسط جمع یک نفر ناله کنان افتاد.فقط یک ناله ممتد سر داده بود و تمام.بعدا متوجه شدم مرحوم چامی بود .  و در جا جان سپرده بود. شهید چامی از سادات منگزوری بهمئی بود مسئول پرسنلی گردان بود.ما که همه آماده جان سپاری بودیم.شهادت همرزمان و دوستان برای ما و در کنار ما امری عادی بود . نه تنهادر عزم و اراده  ما خلل ایجاد نمی کرد بلکه جری تر و مصصم تر می گشتیم برای ماندن و جنگیدن.همان شب گروهی از بچه ها حدود ۲۰ نفر وارد یکی از تپه های ذکر شده گردیدند.و چند لحظه بعد من به همراه فرمانده گروهان و حدود ۱۰ نفر دیگر به آنها پیوستیم.تیم جلوتر از ما با عراقیها درگیر شدندو چند نفر زخمی شدند.ازجمله آقای رضایی از سادات دهدشت که زخمی شد و به دره ای افتاد تا چهار روز بعد بچه های اطلاعات اورا زنده پیدا کردند و نجات یافت. صبح همان روز به ما دستور عقب نشینی به شاشو را دادند . که تا غروب اون روز برگشتیم .که در روز بعد باقر و محمدرضا شهید شدند.موضوع جلسه بعد شهید باقر .... 

از  لحظات مصیبت بار روزگاران

گردان ما (روح الله) وقتی وارد فاو شد بلافاصله در سه راهی جاده بصره ـفاو ـجزیره ..... مستقر گردید.گردان یا رسول در محل سایت موشکی واقع در قسمت جنوب شرقی فاو مستقر گردید.بعد از چند روز ما به جای آنها رفتیم و گردان یا رسول به فرماندهی مرحوم کریمی به قسمتهای جلوتر رفتند.هنگام جابجایی براد سید مجید را دیدم از او سراغ سید فرج الله را گرفتم . گفت خودش با سعید (برادر سید مجید ) با اصابت گلوله کاتیوشا ؟مصدوم گردیدند . سعید شهید شد و سید فرج الله از ناحیه سر زخمی شد.نمیدانم تسلیت گفتم یا نه!سید ....(نمیدانم راضی هست اسمش را بنویسم یا نه )خبر از کشته شدن برادرش میده ! باورت نمیشه ! قرص و محکم و بدون تزلزل به همره برادر دیگرشان (فرمانده گردان)در حال حرکت بسوی دشمن و جنگ با عراقیها . سعید هم شهید شد و جنازه او به پشت جبهه منتقل گردید. بغض گلویم را گرفت . به راه خود ادامه دادم. هر کس دیگه از آشنایان گردان یا رسول میدیدم از او سراغش را می گرفتم. گفتند زخمی شد ولی خیلی سخت نیست.اما من فکر وذهنم به فرج مشغول شد . یاد آن لحظه ای افتادم که غروب شب عملیات همدیگر را در آغوش گرفته بودیم و به شوخی به من گفت تو شهید میشی! به اتفاق معاون فرمانده گروهان که از افراد نیک روزگار بود و هست و شهید محسن نیک و چند تن دیگر در یک سنگر مستقر شدیم.سنگر های آنجا مقر عراقیها در اطراف سایت موشکی فاو بو د و سنگرهای بزرگ و آبادی بود.کلا عراقیها امکانات و تجهیزات رفاهی بیشتری نسبت به ما در جبهه داشتند.دفتر های یاداشت زیادی در آنجا یافت می شد.دفتر بزرگی در داخل آن سنگر بود آن را برداشتم و همینجوری ورق می زدم . در صفحه ای از آن اسامی شهدای گردان یا رسول نوشته شده است .همه اش دنبال اسم سید فرج میگشتم.بغض آلود لیست را از اول تا آخر از نظر گذراندم .آخرین  اسم سید فرج بود .دوباره به بالای صفحه برگشتم . درست خواندم .تیتر نوشته شده بود " اسامی شهدای گردان یا رسول " .اعتراف میکنم یکی ازمصیبت بار ترین لحظات زندگیم رقم خورده بود.و اکنون یکی از ماندگارترین خاطرات تلخ و ذهن آزار من.با عصبانیت دفتر را به گوشه ای پرت  کردم . دوستان پرسیدند چی شد ؟با گریه گفتم سید فرج ........  ! .همه عزیز بودند .بچه های نوجوان و جوان این خاک و بوم بودند. اما من تازه با سید فرج مانوس شده بودم.تصور نمایید درست زمانی بود که دوستی ما تازه به اوج خود رسیده بود.امروز محزونتر و دل گرفته تر از آن روز این سطور را مینویسم.همه جمع دوستانه ما  که سید فرج را می شناختند او را صمیمانه دوست داشتند.همه معیارهای دوست داشتن اون روزگار در سید فرج جمع بود.شهید محسن نیک هم با او صمیمی بود .دیگر همسنگران او را می شناختند و دوستش داشتند.حال همه همون گرفته بود . آری سید فرج الله در مسیر انتقال به بیمارستان نمازی شیراز جان سپرد. عزیزم یادت گرامی باد  

ها بزنم یا نزنم ؟؟

حرفها دارم ، اما بزنم یا نزنم ؟
با توام با تو خدایا بزنم یا نزنم ؟
همه ی حرف دلم با تو همین است همین
چه کنم حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار بر چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟
دست در دست ، همه عمر در این تردیدم
بزنم یا نزنم ؟ ها بزنم یا نزنم ؟

                                 مرحوم قیصر امین پور

سید فرج الله هاشمی موخر شمع محفل دوستان

از سادات عباسی بهمئی بود.سال سوم تجربی بود در دبیرستان شهید بهشتی لیکک با او آشنا شدم.خیلی از بچه های هم سن وسال از بهمئی که شهید شدند از دانش آموزان این دبیرستان بودند.فرج درسش خوب بود.قاری قرآن و اهل دعا بود.بچه روشنی بود و بسیار خوش خلق و به قول قدیمی ها نیکو سیرت و هم نیکو صورت.بسیار مودب و متواضع بود.به طور کلی ویژیگیهای محبوب شدن در بین دوستان اهل دل آن موقع در او جمع بود.و در حلقه دوستان وقت در لشکر ۲۵ کربلا مستقر در اطراف چغازنبیل ستاره در خشانی بود.خوش کلام و و خوشرو بود . کم حرف و کمی هم خجالتی. دلشین تر از همه زمزمه دعای کمیل  او بود. یارب یارب گفتنش از دل بر می آمد و پرسوز بود که بردل می نشست. برای اولین بار اعتراف می کنم من آن موقع شیفته اش بودم.میدیدم که خیلی از بچه ها برای دوستی با او سبقت می گرفتند.سید فرج در گردان سیف الله بود.( فرمانده گردان مرحوم سید مجید کریمی بود.که او خود از برجسته ترین فرماندهان لشکر محسوب می شد. برادرش مرحوم سعید نیز در عملیات والفجر ۸ در شهر فاو همرا سید فرج شهید گردید. برادر دیگراشان در همان گردان  و همان عملیات نیز بود و با مرحوم سید فرج رابطه بسیار نزدیکی داشتند.دوستان گفتند وقتی سعید شهید شد برادر دوم  خبر شهادت برادر سعید را به مجید گفت . مجید بهش گفت انا لله و انا الیه راجعون الان تکلیف ما ماندن و جنگیدن و ادامه راه سعید است. یادش گرامی سید مجید نیز مظلو مانه  در غربت شهر تهران سال گذشته دار فانی را وداع گفت)آخرین جمعه قبل از عملیات فاو دعای کمیل را در نخلستان بهمن شیر خواندیم . مرحوم سید مجید آمد گردان ما و از فرماندمان اجازه گرفت تا من را با خودش ببر گردان خودش.من با ماشینش سوارشدم و با هم رفتیم دعای کمیل .دعای کمیل را سید فرج می خواند.با سوز دل . هنوز گریه جانسوزش وقت فریاد یا رب یاربش یادم نرفت.دعا تمام شد . با سید مجید رفتیم به چادر فرماندهی گردان.بی قرار دیدن سید فرج بودم. خیلی دیر آمد. از سید مجید پرسیدم په کجا رفت چرا دیر کرد؟ . سید مجید تبسمی کرد و گفت نگران نباش دیونه شده  الان میاد.بعد از دقائقی آمد و واقعا دیونه شده بود.وقتی آمد چادر هنوز گریه می کرد و زمزمه.تکیه به چادر می داد و تلو تلو خوران به گوشه ای نشست.حواسش به ما نبود. اشک آلود و گریان . دلش اینجا نبود.و این آخرین زمزمه دعای کمیلی بود که از دل و جان سید فرج  بر خواسته و گوش جان ما را  نواخته بود. حسرت دیدن برادر عزیز و محبوبم هنوز بر دل و جانم سنگینی می کند .هنوز نشد یاد او بیافتم و بغضم نگیرد و حسرت نخورم  .بی شک اگه بود اکنون آدم موفقی بود.از خاطرات شهادتش بعدا خواهم نوشت. امروز یاد او بر قلبم سنگینی می کند.

رمضان جشان زاده.خوابش اینگونه تعبیر شد

نوشته بودم عملیات فتح شهر فاو در زمستان سال ۱۳۶۴ ه.ش. با عبور از اروندرود انجام گرفت.بچه های استان ک.ب. به همراه بچه های استان مازنداران در قالب لشکر ۲۵ کربلا شب اول عملیات وارد شهر فاو شدند.مقر پشتیبانی لشکر اطراف چغازنبیل بود .شهید رمضان جشانزاده در گردان جندالله حضور داشت.یکی از دوستان او از بچه های بهمئی که آن زمان معلم بود قبل از ورود به شهر فاو نمیدانم با اصابت ترکش چه سلاحی از دشمن یک پای او قطع شد و اکنون توفیق زندگی دارد.سن او از همه جمع ما بیشتر بود از افراد انقلابی و کماکان وفادار به انقلاب ونظام است . بعد ار ایشان مرحوم رمضان بزرگتر و با سواد تر از جمع دوستان آشنا بود. مابقی دانش آموز دبیرستانی بودند.گردان جندالله حدود شب یا روز نهم عملیات والفجر ۸ وارد فاو گردید تا جایگزین گردان ما (روح الله )شود. صبح زود که تازه آفتاب بر آمده بود (یا گردش زمین در آن لحظه موجب پیداش آفتاب گردید) این جایگزینی انجام گرفت.سحر قبل از رسیدن گردان جندالله با اصابت گلوله خمپاره بدن عیوض تکه پاره شده بود .مانده های اندام نازنینیش جمع آوری و بر روی پلاستکی گذاشته شد.هنوز آمبولانس برای انتقال جنازه اش به پشت جبهه اقدام نکرد. تا گردان جندالله رسید و در حال استقرار در سنگر ها بودند و بچه های گردان روح الله با اندوه از دست دادن تعدادی از دوستانشان در حال برگشتن از شهر فاو.در همین هنگام رمضان دوست داشتنی جنازه قطعه قطعه عیوض را ملاحظه کرد ولی قابل شناسائی نبود. دوستان نقل کردند رمضان یک قطعه از عکسهای خودش (عکس رمضان) را در نزدیکی جنازه عیوض پیدا نمود.اکثر رزمندگان کیفهای کوچکی حاوی عکسای کسانی که دوستشان داشتند به همراه خود ودر جیب پیراهنشان داشتند.من کیف عیوض را دیدم و یاد دارم که عکس رمضان نیز همراه او بود. رمضان با دیدن عکس خود گفت این عکس من یا همراه عیوض بود ویا ....!.که دوستان به او گفتند آری این جنازه عیوض است. رابطه آن دو با هم خیلی خوب بود.همان موقع ها از دوستان معتمد ( چون نمی دانم راضی هستند یا نه از آنها نام نمی برم )شنیدم که رمضان قبل از عملیات خواب دید که همراه یکی از دوستانش شهید خواهد شد.به هر حال این اتفاق افتاد. رمضان با دیدن جنازه تکه پاره دوستش کنارش نشست تا تحمل دوری عیوض را نکند.محزون و متاثر نشسته بود که ترکشی بر سینه پر دردش  ناجوانمردانه نشست و دوستان و ماندگان را از دیدن روی ماهش محروم ساخت.و جنازه هردو با یک آمبولانس به پشت جبهه منتقل گردید و خوابش اینگونه تعبیر شد. او اهل مطالعه بود . خوش سیما و خوش خلق بود .رفتاری متواضعانه و بزرگ منشانه داشت . کمتر صحبت می کرد ولی هر وقت می گفت مودبانه و با طمئنینه می گفت.یادش گرامی باد.

        دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد   =    سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد

غریبه جان سلام

در آستانه ساخت وبلاگم سوال قابل تاملی از من پرسیدی که مایه تاسف و هم مایه شرمساریم شد.والبته انگیزه ام را برای نوشتن یاد یاران افزونتر نمودی.از شما به خاطر تذکر تاریخ شهادت شهید باقر (۴-۲-66)ممنونم به شما و به همه خانواده محترمتان بویژه مادر عزیزتان عرض تسلیت دارم .هیچگاه چهره خندان و روی گشاده و لبان متبسم باقر را فراموش نمی کنم .می دونی منو باقر همکلاس بودیم .حتی با هم به حوزه علمیه بهبهان رفتیم ولی من نماندم ولی او ماند و طلبه شد.باهم جبهه بودیم اما نشان داد عاشق تر از من بود .با هم صمیمی بودیم صد البته جاذبه باقر بیشتر بود وسبب رفاقت گرممان.در تپه های کردستان با هم در گردان سیف الله بودیم و آخرین دیدار ما در بلندای کوه شاشو مرز بانه - صبح قبل از عروجش رقم خورد. از خاطرات با او و شهادتش در آینده بیشتر خواهم نوشت. قرار بود این جلسه از شهید رمضان بنویسم اما به خاطر سالگرد شهادت باقر مناسب آن است که از خاطرات با او یاد کنم.زمانی با شهید باقر در گردان روح الله با هم بودیم .شهید باقر از من بزرگتر بود .در کل آدم فعال و پر جنب جوشی بود.اهل مطالعه بود .کتاب حزب قاعدین را روزی در گردان روح الله در غرب چغازنبیل به من هدیه داد. هنگامی که کتاب را به من داد شعر بالا را از من پرسید( دلا خو کن به تنهایی...).اولین باری بود که این شعر را شنیدم و تا کنون در حافظه ام ماند.گفت می دونی یعنی چه ؟ گفتم اجازه بده تا بیشتر فکر کنم و فردا پاسخ دهم. قبول کرد .می دونستم باقر بلا موضوع حرف نمی زند . بنابراین من باید هم معنی شعر را می فهمیدم  و هم انگیزه او از گفتن و تاکید بر دریافت معنی شعر را.حدود ۱۷ سالم بود خیلی اهل شعر و ادبیات نبودم. به هر حال به به کمک دوستان معنی شر را متوجه شدم. با دریافت معنای شعر معما برایم آسان گردید و انگیزه باقر از گوشزد نمودن آن را نیز متوجه شدم. آنجا با افرادی من دوست بودم که به فراخور سن و فضای وقت و اقتضای داوری شهید باقر می بایست از آنها فاصله می گرفتم . و این موضوعی شدبرای مباحث بعدی ما.و آغازی برای آشنایی من با نحله های سیاسی وقت .لازم است یاد آوری کنم موضوع مد نظر شعر ربطی به موضوع کتاب ذکر شده ندارد.هرگاه موضوعی متانسب با شعر آغازین این مطلب تداعی شود من یاد باقر می افتم .یادش گرامی باد یاد باقر خونگرم ومهربان.قطره اشک تحفه سبز درویش بی بضاعت هدیه یادمان روح بلند باقر بلند برواز باد.باز هم از باقر عزیز خواهم نوشت.

....

اگر روئین تنی باشم به همت             غمی همتای رستم دارم امشب

غم دل با که گویم شهریارا                  که محرومش زمحرم دارم امشب

عیوض محسن نیک

عرض کرده بودم که همراه عیوض به لشکر ۲۵ کربلا پیوستیم. مقر پشتیبانی لشکر در اطراف چغازنبیل بود .ما به گردان روح الله رفتیم.فرمانده گردان سید نورالله فتحی از سادات دهدشت بود.گردان سیف الله نیز در فاصله چند صد متری ما به فرماندهی زنده یاد سید مجید کریمی مستقر بود. شهیدان سید عبد محمد تقوی و سعید کریمی و دردانه بهمئی سید فرج الله هاشمی موخر ازجمله کسانی بودند که در گردان سیف الله جان فربه می کردند از برای قربان عید در والفجر ۸ (فاو عراق) . در گردان یدالله نیز شهید رمضان جشان زاده حضور داشت . زیبا ترین لحظاتی که مهر و وفا و صفا را خارج از خانه پدری تجربه کردم حضور در لشکر ۲۵ کربلا در اطراف جغازنبیل در زمستان ۱۳۶۴  و درجمع دوستان بی ریایی بود که چند نفر آنها در عملیات ذکر شده شهید شدند و چند نفر آنان نیز امروز افراد موفقی هستند. تصور کنید در جمعی حضور داشته باشیدکه هیچگاه به همدیگر دروغ نمی گویند مگر به شوخی.جمعی که برای دنیا هیچ رقابتی با هم نمی کنند.هیچ حسادتی به هم ندارند مگر به خاطر احساس درجه نزدیکی به معشوق .جیبشان با هم فرق ندارد.شبها بدون اینکه متوجه بشی کفشهایت را واکس می زنند .همه تلاششان این باشد که خاطر همدیگر را نرنجانند و اگر اشتباهی رخ داده با معذرت خواهی در رفع کدورت بکوشند. غیر از خوبی ومهربانی و رفاقت و صداقت نبینی .آیا با صفاتر از این می شود؟. می توان گفت جلو ه ای بود از فضایی که سوره واقعه برای خوبان در آخرت توصیف می نماید.از جمله ستاره های درخشان و محبوب جمع عیوض بود . سید فرج بود . رمضان بود.وقتی کاروان اعزامی از کهگیلویه و بویر احمد به چغازنبیل رسید همه برای گرفتن لباس رزم  یا نهار صف کشیده بودند که بلندگو نوار تازه منتشر شده آهنگران را پخش کرد: قافله ای رسیده است - رنج سفر کشیده است  - حسین عزیز ... صدای جانسوز صادق آهنگران چنان شعله ای بر جان دلباختگان حسین انداخته بود که صف لباس و ناهار را فراموش کردند و هرکدام به گوشه ای زانو در بغل گرفته و چون تازه عزیز مرده ای گریه و زاری می کردند. عیوض نیز از صف غذا با بی قراری خارج گردید و در گوشه ای نشست و مانند دیگر همرزمان گریه سر می داد.این تنها گریه او نبود . با هم در یک چادر بودیم . بارها نیمه های شب بیدار شدم و جای او را وقت خواب خالی میدیدم . در نزدیک چادر ما خاکریزی بود که اطراف گردان را احاطه کرده بود . نیمه های شب در پشت خاکریز ناله های جانسوز عیوض شنیدنی بود.کافی بود نیمه های شب سرکی به دره های اطراف گردان های ذکر شده بکشی و شاهد یا رب یارب گفتن نوجوانان وجوانان ایران زمین باشی.در حال نماز شب  و ورد و دعا .هنوز صدای جانسوز ناله های سید فرج را یاد دارم. شبهای جمعه همه دیونه بودند اما ناله های جانسوز یا رب یارب سید فرج الله همه را از خود بی خود می کرد.قرار شد جلسه اول از محسن نیک بگویم .اما یا رب یا رب گفتن خانمانسوز فرج اجازه نمی دهد.عاشق صدای دلنشینش بودم.نگاه قشنگش . لبان همیشه متبسمش .اخلاق خوب و کم نظیرش. چهره زیبا و دلربایش . از همه مهمتر دعای کمیل خواندنش که با سوز دل زمزمه می کرد . دل ما را برده بود .هنوز با یاد او گریه ام امان نمی دهد.چه کنم فرج محبوب دل شده بود.عیوض - رمضان - سید فرج با هم دوست بودند. رمضان اون وقت دانشجوی تربیت معلم بود . عیوض کلاس ۲ یا ۳ دبیرستان البته دو سالی از من بزرگتر بود. سید فرج الله نیز سوم تجربی بود .ما بی خبر بودیم که در حال آماده شدن برای انجام عملیات هستیم.عملیان والفجر ۸ .چند روز قبل  از عملیات به اروند کنار رفتیم.در نخلستان آنجا مستقر شدیم. چند روز بعد عملیات آماده سازی با عبور از رودخانه بهمن شیر انجام دادیم.عبور با قایق از رودخانه و بلافاصله سنگر گرفتن و شبیه سازی عملیات. دقیقا کاری که قرار بود دو سه روز آینده با عبور از رودخانه وحشی اروند انجام گردد. آخرین شب ما را به کنار رودخانه ارودند بردند.گردان روح الله  و سیف الله هردو بودند. سید فرج الله به اتفاق یکی دیگر از خوبان وقت که اکنون توفیق حیات دارد برای خدا حافظی نزد من و عیوض آمدند.به همراه سید فرج مرا به آغوش گرفتند و با حالتی محزون به من گفتند می دونیم که تو دیگه بر نمی گردی و در این عملیات شهید می شی( بعدا دوست مشترکمان گفت که نقشه سید فرج بود که منو گریه بندازن ) . من هم گفتم اونی که قرار هست شهید شود تو هستی سید فرج!. و از من سراغ عیوض را گرفتند و نهایتا آخرین خدا حافظی انجام گرفت.عیوض آن شب زودتر از من توانست از رودخانه اروند عبور کند .من بعد از عبور داستان داری به بقیه همرزمان در اونور رودخانه پیوستم و عیوض را دوباره پیدا کردم . عیوض تجربه عملیات بدر را داشته بود. در آن عملیات امدادگر بود. و به خاطر علاقه این سری هم امدادگر شد و من هم علارغم میل باطنی و به خاط همراهی با عیوض و به پیشنهاد وی امدادگر شدم . هردو به عنوان امدادگر در یک دسته بودیم. من در پادگان کازرون آموزش خمپاره دیده بودم نه امدادگری.نه امدادگری بلد بودم نه قد و قواره ام مناسب امدادگری بود و نه علاقه داشتم.اما با ابزار باند و گاز و غیره در کنار عیوض آشنا شدم .راستش در عملیات والفجر ۸ فقط انگشت یک نفر را پانسمان کردم و بعد از آن هم یک اسلحه کلانشیکف برداشتم و به عنوان تک تیر انداز در دسته حضور داشتم. عملیات والفجر ۸ از منظر فنی عملیات موفقی بود . قبل از ما غواصان خط مقدم عراق را در هم شکستند و ما بعد از عبور به راحتی فاو را فتح کردیم . گردان ما همان شب عملیا در سه راهی بصره - فاو - .....(یادم نیست ) مستقر شد.بعدش رفتیم به جایی گردان سیف الله در محل سایت موشکی فاو و بعد از آن نیز به طرف جاده بصره در خاکریز دایره ای شکلی که توسط جانبرکفان مهندسی و رزمی ایجاد شده بود مستقر شدیم.۹ شبانه روز در فاو  بودیم . کفش از پاهامون در نیاوردیم.خاک فاو نمکزار و شوره زا بود. دست صورت نمی شستیم . اطراف دهان بچه ها هاله چربی غذاها هویدا بود.شب نهم قرار بود گردان یدالله جایگزین ما شود . اما به سبب بارندگی و مشکلات دیگری که براشیان پیش آمد نتوانستند جایگزین شوند و صبح روز بعد آمدند. من و عیوض ویکی از دو ستان خوبمان که یاسوجی هست و اکنون رئیس شعبه بانکی در یاسوج است  در یک سنگر بودیم. صبح روز نهم وقتی آفتاب بر آمده بود متوجه شدیم که از طرف عراقیها پاتک خوردیم. دور تا دور ما را تانکها و پیاده نظام عراق احاطه کرد.ولی ما به موقع متوجه شدیم سنگر گرفتیم و با آر پی جی و سایر سلاحهای دستی موفق به شکستن محاصره شدیم. تانکهای عراقی  منهدم ویا مجبور به عقب نشینی شدند.خیلی از عراقیها نیز کشته شدند. پشت سنگر ما نیز یک تانک نزدیک شده بود که قبل از شلیک گلوله سرنشینانش از تانک خارج شدند که توسط ایرانیها کشته شدند.شب نهم بارون اومد . زمین کاملا گل شده بود . پلاستیکهای برای پوشاندن روی سنگرها پخش شده بود .به ما نرسیده بود .آن شب بارون باریدن گرفت . ما سه نفر از هم جدا شدیم . من به سنگر جانشین وقت گردان که خیلی به من عنایت داشت و آن موقع به من زیاد محبت می کرد رفتم. دوست یاسوجی ما رفت به سنگر فرموانده گروهان مرحوم حسینی. عیوض به سنگر جانشین وقت گروهان رفته بود . در واقع هرکس به پیش دوستش رفت.در سنگر جدید ما یه نفر یاسوجی  شوخ طبعی بود که صبح زودمن گفت برو ببین دوستت زنده هست یا شهید شد.من دلشوره پیداکردم از سنگر بیرون رفتم . آفتاب در آمده بود بچه های گردان یدالله از راه رسیدند و در حال تحویل گرفتن خط بودند و گردان ما نیز آماده برگشتن.وقتی از سنگر اومدم بیرون یه نفر صدام کرد گفت قیصر چه خبر از عیوض ! دیدم جانشین گردان بهش گفت هسس  چیزی نگو. و من متوجه شدم که اتفاق تلخی افتاد.آری آن شب آخرین دیدار رقم خورده بود . عیوض در حال جابجایی سنگر نگهبانی با برادر پاسدار و جانشین گردان بود (همه با هم نگهبانی می دادند و این بود رمز تا پای جان ماندن بچه ها )که گلوله خمپاره بر اندام نازنینش فرود آمد و بدنش قطعه قطعه شد.البته آن که خبر داد گفت که تکه ای از بدن عیوض افتاد پشت خاکریز . مات و مبهوت حتی جنازه او را نتوانستم ببینم.همان لحظه ما برگشتیم .و گردان یدالله با حضور شهید رمضان جشانزاده به عنوان فرمانده دسته جایگزین گردید.که خبر شنیده شده در باره لحظه شهادت او را در جلسه بعد خواهم نوشت . منتظر انتقاد و پیشنهاد شما هستم. ادامه دارد